تبليغاتX
دنيا قراره تا به کي اينجور باشه &&&&&&&&&&&&&&&&&&& يا ابا صالح &&&&&&&&&&&&&&&&&&& تا کي قراره حرف ، حرف زور باشه .::<-اللهم عجل لوليک الفرج->::.

حاضر اما غایب :: زندگینامه ،معجزات و احادیثی از امام مهدی (عج)
حاضر اما غایب
<-BlogDescription->
انتظار 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

سلام بر مهدی

ما در بیان و ظاهر منتظریم اما در حقیقت و نهان منتظر نیستیم .

چه انتظاری !!!

به راستی این است معنی انتظار ؟!!

تا به حال هر کس حتی یکبار در انتظار چیزی بوده ایم ... در انتظار جواب نامه یا در انتظار فردی یا انتظار جواب امتحان و کنکور و استخدام .

این است معنی انتظار ...

آیا براستی ما علائم انتظار را در خود می بینیم .

آیا عاشق اینهمه طاقت دوری از معشوقش را دارد و بی خیال می ماند .

نه !!! به خدا ما منتظر نیستیم .

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 14:37
دستور حضرت به شیعیان و دوستان  

 

 

 

دستور حضرت به شیعیان و دوستان 

حضرت آیت الله حاج میرزا احمد سیبویه ساکن تهران از آقای شیخ حسین سامرائی که از اتقیای اهل منبر در عراق بود ، نقل فرمود :

در ایامی که در سامرا مشرف بودم ، روز جمعه ای طرف عصر در سرداب مقدس رفتم . دیدم غیر از من احدی نیست و من حالی پیدا کردم و متوجه مقام صاحب الامر شدم . در آن حال صدایی از پشت سر شنیدم که به فارسی فرمود : به شیعیان و دوستان ما بگویید که خدا را قسم دهند به حق عمه ام حضرت زینب سلام الله علیها که فرج ظهور مرا نزدیک گرداند .

حکایتی خواندنی

عالم جلیل ابوالحسن الحاج شیخ محمد باقر قائنی می نویسد :

در زمانی که در عتبات عالیات مشغول تحصیل بودم ، سیدی بود که از شاگردان میرزا حسن شیرازی بود و احتمال اجتهاد دربارۀ ایشان می رفت و به قدس و تقوا و کثرت عبادت معروف بود . او حکایت کرد برای من که : در عالم رؤیا دیدم حضرت حجّة بن الحسن (ع) را که در کمال آشفته حالی هستند . پیش رفتم و سلام کردم و از حال ایشان پرسیدم ، فرمودند : بدان که از روزی که عمه ام زینب سلام الله علیها وفات کرده ، همه ساله در روز وفات آن مخدّره ملائکه ها در آسمان مجلس می نمایند و خطبۀ آن مخدّره را که در بازار کوفه بیان کرده ، می خوانند و گریه می کنند ، به طوری که من باید بروم وآنها را از گریه ساکت کنم ، و امروز روز وفات عمه ام  زینب است و الحال من از آن مجلس مراجعت کردم .

اصحاب حضرت مهدی(ع) در موقع ظهور

شیخ محمد باقر قائنی بیرجندی در کتاب مصابیح الاحزان فی اشراط قیام صاحب الزمان (ع) از کتاب حجّت سیّد هاشم بحرانی نقل فرموده و روایتش مفصّل است و در آن روایت اسم تمام سیصد و سیزده نفر و قبیله و بلد ایشان ذکر شده است که از جمله عبارتند از : 24 نفر از طالقان ، 12 نفر از جرجان ، 7 نفر از طبرستان ، 18 نفر از قم ، 9 نفر از بیروت ، 6 نفر از یمن ، 14 نفر از کوفه ، 8 نفر از مدائن ، 5 نفر از طوس ، 12 نفر از هرات ، 8 نفر از نیشابور ، 5 نفر از تفلیس ، 12 نفر از مرند ، 7 نفر از ری ، 4 نفر از همدان ، 4 نفر از دیلم ، 4 نفر از سنجار ، 4 نفر از فسطاط ، 3 نفر از دمشق ، 3 نفر از بصره ، 3 نفر از سجستان ، 3 نفر از رقهّ ، 3 نفر از هابور ، 2 نفر از مدینۀ طیّبه ، 2 نفر از قومس (سبزوار) ، و بقیه از سایر بلاد .

یا ابا صالح ادرکنی

ابا صالح دلم سامان ندارد                       مگر هجر تو را  پایان  ندارد

 

ابا صالح بیا دردم دوا کن                      مرا از  دیدنت  حاجت  روا  کن               

 

ابا صالح مرا با روسیاهی                      به خود راهم بده با یک نگاهی              

 

ابا صالح فقیرم من فقیرم                    بده  دستی  که  دامانت  بگیرم              

 

ابا صالح تو خوبی من بدم بد                    مرا از درگهت  ردّم  مکن  رد

 

ابا صالح چه خوش زیبنده باشد                 که تو لعل لبت  پر  خنده  باشد

 

ابا صالح عزیز آل یاسین                     بیا در جمع ما یک لحظه بنشین

  

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 14:29
ثمره خدمت خالصانه به خاندان پیامبر(ص) 

با سلام به شما دوستان عزیز و یاوران همیشگی حضرت ولی عصر عج

 

و با سلام و صلوات بر سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع)

 

سالگرد هتک حرمت به حرم عسکریین را به مهدی موعود عج و شما دوستان

 

تسلیت عرض می نمایم و امیدوارم که آن حضرت از همه ما راضی و خشنود

 

باشند . 


 

ثمره خدمت خالصانه به خاندان پیامبر(ص)

 

 

مرحوم آیت الله العظمی میرزا محمد حسن شیرازی ، آن پیشوای مجاهد و مرجع بزرگوار تقلید که با یک فتوای درست و سنجیده کمر استعمار کهنه کار بریتانیا را شکست ، پیش از مرجعیت خویش به همراه علامه حاج ملا علی کنی به زیارت خانه خدا رفتند و پس از انجام حج به شام سفر کردند .

در شام هنگامی که به زیارت بانوی دو سرا حضرت زینب سلام الله علیها شرفیاب شدند دیدند بر اثر سهل انگاری خادم ، حرم مطهر و ضریح تمیز و عطرآگین نیست . به همین جهت این دو عالم بزرگوار لباس های خود را کنار نهادند و به نظافت و خاکروبی ضریح و حرم پرداختند .

 مرحوم میرزا هنگامی که خواست خاکروبه ها را بردارد ،چون خاک انداز و سطل زباله نیافت ، با دستمال و عبای خویش این کار را انجام داد و این خدمت ناچیز را جز خدا و روح مقدس حضرت زینب سلام الله علیها و علامه کنی که به همراه او بود ، کسی ندید و نشنید ، و گذشت .

از سوی دیگر یکی از زائران خانۀ خدا به نام قطیفی به زیارت خانۀ خدا می رود ، و در آنجا پولش تمام می شود . در مسجدالحرام به دعا می نشیند تا خدا وسیله بازگشت او را فراهم سازد و متوسل به حضرت     ولیّ عصر عجل الله تعالی فرجه الشّریف می شود . یکی از روزها همان گونه که پردۀ خانه را گرفته بود ،می بیند دستی به شانه اش رسید و گفت:

چه می خواهی ؟

مطالب خویش را باز می گوید و صاحب آن دست مقدس مقداری لیره به او می دهد و می گوید : به نجف که رفتی ، نزد میرزا محمد حسن برو و بگو سید مهدی گفت به این نشان که همراه حاج ملا علی کنی به هنگام بازگشت از مکه در شام به زیارت حضرت زینب مشرّف شدی و حرم را نظافت و غبارگیری کردی و با گوشۀ عبا و دستمال خود آنجا را پاکیزه ساختی ، اینک بیست اشرفی به من بده .

مرحوم حجت الاسلام شیخ ابراهیم شریفی اسد آبادی همدانی که در نجف در محضر مرحوم آیت الله العظمی میرزا علی شیرازی فرزند مرحوم میرزای شیرازی بزرگ بوده است ، از ایشان نقل می کند که تا آن مرد نشانی را داد ، پدرم دگرگون شد و برخاست و بیست اشرفی به آن مرد داد.

نگارنده از برخی از بزرگان شنیدم که آن زائر هنگامی که به تهران آمد و خدمت علامه کنی رفت و جریان را گفت ، آن مرحوم بسیار گریست و فرمود : چون میرزای بزرگ در نظافت و غبارروبی حرم کوشش بسیار کرد ، این عمل او مورد توجه حضرت قرار گرفته است .

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 14:27
داستانی از وحید بهبهانی و نظارت بر فتوای شیخ مفید 

 

داستانی از وحید بهبهانی

 

 

آن بزگوار می گوید :

در اول ورودم به کربلا مردم را موعظه می کردم . روزی روی منبر در اثنای بیانات ، حدیث شیرینی که در خرائج راوندی است ، بر زبانم جاری شد که مضمون آن این است که زیاد نگویید چرا آن حضرت ظهور نمی کند ، چون طاقت و توانایی سلوک با او را ندارید ، زیرا لباس او درشت و خوراک او نان جو است . بعد گفتم از الطاف الهی غیبت صاحب الزمان است ، زیرا ما را قوت اطاعت وی نیست .

در این هنگام اهل مجلس به یکدیگر نگاه کردند و به طور نجوا شروع به صحبت کردن با یکدیگر نمودند  از جمله می گفتند این مرد راضی نیست امام زمان ظهور کند که مبادا ریاست از وی زایل شود ، و به حدی زمزمه در آنها بالا گرفت که خاف شدم .

با سرعت از منبر فرود آمدم و به خانه رفتم و در را به روی مردم بستم . بعد از ساعتی کسی در زد . پشت در آمدم و گفتم : کیستی ؟

گفت : فلانم که سجاده تو را به مسجد می بردم .

من در را گشودم و او سجاده را از همان جا به سحن خانه انداخت وگفت : ای مرتد ، سجّاده خود را بردار ، که در این مدت به عبث به تو اقتدا کردیم و عبادت خود را باطل به جا آوردیم .

من سجّاده را برداشتم و آن مرد رفت و من از ترس در را محکم بستم و متحیّر نشستم . چون پاسی از شب گذشت ، در زدند . من با خوف تمام پشت در رفتم و گفتم : کیستی ؟

دیدم همان سجاده بردار است که با عجز و مسکنت و التماس و اصرار عذر می خواهد و قسم های غلیظ و شدید به من می دهد که در را بگشایم و من از خوف در را نمی گشودم تا آنقدر سوگند یاد کرد و اظهار عجز نمود که یقین به صدق او پیدا کردم و لذا در را گشودم . ناگاه دیدم بر قدم های من افتاد و پاهای مرا بوسید . پس به او گفتم : ای مرد مسلمان ، آن سجّاده آوردن و مرا مرتد خواندن چه بود و این به قدم من افتادن و بوسه دادنت چیست ؟

او گفت : مرا ملامت نکن . چون از نزد شما رفتم و نماز مغرب و عشاء را به جا آوردم و خوابیدم ، در عالم رؤیا دیدم که حضرت صاحب الزمان ظهور فرمود .

من با شتاب فراوان خدمتش مشرّف شدم ، آن حضرت به من فرمود :

(( فلانی ، این عبای تو از مال فلان است و تو ندانسته و از دیگری گرفته ای . باید آن را به صاحبش رد کنی . )) پس عبا را به صاحب اصلی اش رد کردم . آنگاه فرمود : (( این قبای تو از فلان شخص است و تو آن را از دیگری خریده ای . باید آن را هم به صاحبش رد کنی . )) و همچنین امر نمود تا تمام لباس هایم را به دیگران دادم . آنگاه به سراغ خانه و ظروف و فرش ها و مواشی و باغ و بستان من و سایر مخلّفات آمد و از برای هر یک مالکی معین نمود و به او رد فرمود . سپس فرمود : (( زنی که در نکاح توست ، خواهر رضایی توست و تو ندانسته او را تزویج کرده ای . او را هم به اهلش برگردان . )) من او راهم رد کردم . در این هنگام پسرم که قاسمعلی نام دارد ، پیدا شد . همین که نظر آن حضرت بر او افتاد ، فرمود : (( این پسر نیز از همین زن پیدا شده و فرزند حرام است . این شمشیر را بردار و گردن او را بزن . )) من در این هنگام خشمگین شدم و گفتم : (( به خدا قسم که تو سید و از ذرّیۀ پیغمبر نیستی ، تا چه رسد که صاحب الزمان باشی . )) همین که این سخن را گفتم از خواب بیدار شدم و دانستم که ما را قوّت و نیروی اطاعت و فرمانبرداری از او نیست و صدق فرمایش جناب عالی بر من معلوم گردید و از کرده خود نادم و از گفتۀ خود پشیمانم و اکنون مرا عفو نما .

 

 

 

نظارت ولیّ عصر(ع) بر فتاوی شیخ مفید

 

 

کسی از افراد دهاتی به خدمت شیخ مفید رسید و سؤالی کرد از جمله اینکه : زنی حامله فوت کرده و حملش زنده است . آیا باید شکم آن زن را شکافت و طفل را بیرون آورد ، یا اینکه آن حمل را با او دفن کنیم ؟

شیخ فرمود : با همان حمل او را دفن کنید .

آن مرد برگشت ،در بین راه دید که سواری پشت سر او می تازد ومی آید.

چون نزدیک رسید ، گفت : ای مرد ، شیخ مفید فرمود که شکم آن زن را بشکافید و طفل را بیرون آورید و زن را دفن کنید .

آن مرد چنین کرد . بعد از چندی جریان را برای شیخ نقل کرد ، و شیخ فرمود : من کسی را نفرستادم و معلوم است که آقا حضرت صاحب الزمان (ع) بوده . الحال که در احکام شرعیّه خبط و خطا می کنیم ، همان بهتر که دیگر فتوی ندهیم .

پس در خانه را بست و بیرون نیامد . ناگاه از حضرت صاحب الامر(ع) توقیعی به دست شیخ رسید که :  (( بر شماست که فتوی بدهید و بر ماست که شما را نگذاریم در خطا واقع شوید . )) 

پس شیخ بار دیگر بر مسند فتوی نشست .

 

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 14:14
تشرف حضرت آیت الله العظمی آقای نجفی مرعشی  

تشرف حضرت آیت الله العظمی آقای نجفی مرعشی

 

 

در ایام تحصیل علوم دینی و فقه اهل بیت (ع) در نجف اشرف چون شوق زیادی جهت دیدار جمال مولایمان بقیة الله الاعظم  عجّل الله تعالی فرجه الشریف داشتم ، با خود عهد کرد که چهل شب چهارشنبه پیاده به مسجد سهله بروم به این نیت که جمال آقا صاحب الامر (ع) را زیارت کنم و به این فوز بزرگ نایل شوم .

تا سی و پنج یا سی و شش شب چهارشنبه ادامه دادم ، تصادفاً در این شب رفتنم از نجف به تأخیر افتاد و هوا ابری و بارانی بود . نزدیک مسجد سهله خندقی بود ، هنگامی که به آنجا رسیدم ، بر اثر تاریکی شب وحشت و ترسی وجودم را فرا گرفت،مخصوصا از زیادی قطّاع الطریق و دزدها

ناگهان صدای پایی را از پشت سرم شنیدم که بیشتر موجب ترس و وحشتم گردید .

برگشتم به عقب ، سید عربی را با لباس اهل بادیه دیدم که نزدیک من آمد و با زبان فصیح گفت : ای سید ، سلام علیکم .

ترس و وحشت به کلی از وجودم رفت و اطمینان و سکون نفس پیدا کردم و تعجب آور بود که چگونه این شخص در تاریکی شدید متوجه سیادت من شد و در آن حال من از این مطلب غافل بودم .

به هر حال سخن می گفتیم و می رفتیم از من سؤال کرد: قصد کجا داری؟

گفتم : مسجد سهله .

فرمود : به چه جهت ؟

گفتم : به قصد تشرف زیارت ولی عصر (ع) .

مقداری که رفتیم ، به مسجد زید بن صوحان که مسجد کوچکی است نزدیک مسجد سهله ، رسیدیم . داخل مسجد شده نماز خواندیم و بعد از دعایی که سید خواند انگار که با او دیوار و سنگها آن دعا را می خواندند، احساس انقلاب عجیبی در خود نمودم که از وصف آن عاجزم .

بعد از دعا سید فرمود : سید ، تو گرسنه ای ، چه خوب است شام بخوری،

پس سفره ای را که زیر عبا داشت ، بیرون آورد و در آن مثل اینکه سه قرص نان و دو یا سه خیار سبز تازه بود انگار که تازه از باغ چیده است.

و آن وقت چلّه زمستان و سرمای زننده ای بود و من منتقل به این معنا نشدم که این آقا این خیار تازۀ سبز را در این فصل زمستان از کجا آورده.

طبق دستور آقا شام خوردم . سپس فرمود : بلند شو تا به مسجد سهله برویم . داخل مسجد شدیم . آقا مشغول اعمال وارده در مقامات شد و من هم به متابعت آن حضرت انجام وظیفه می کردم و بدون اختیار نماز مغرب و عشاء را به آقا اقتدا کردم و متوجه نبودم که این آقا کیست .

بعد از آنکه اعمال تمام شد ، آن بزرگوار فرمود : ای سید ، آیا مثل دیگران بعد از اعمال مسجد سهله به مسجد کوفه می روی ، یا در همین جا می مانی ؟

در وسط مسجد در مقام امام صادق (ع) نشستیم . به سید گفتم : آیا چای یا قهوه یا دخانیات میل داری آماده کنم ؟

در جواب این کلام جامع را فرمود : این امور از فضول زندگی است و ما از این فضولات دوریم .

این کلام در اعماق وجودم اثر گذاشت ، به نحوی که هرگاه یادم می آید ، ارکان وجودم می لرزد .

به هر حال مجلس نزدیک دو ساعت طول کشید و در این مدت مطالبی ردّ وبدل شد که به بعضی از آنها اشاره می کنم :

1. در رابطه با استخاره سخنی به میان آمد ، سید عرب فرمود : ای سید ، با تسبیح به چه نحو استخاره می کنی ؟

گفتم : سه مرتبه صلوات می فرستم و سه مرتبه می گویم (( اَستَخیرُ اللهَ بِرَحمَتِهِ خِیَرَةٌ فِی عافِیَةٍ )) . پس قبضه ای از تسبیح را گرفته می شمارم

اگر دو تا ماند بد است و اگر یکی ماند خوب است .

فرمود : برای این استخاره باقی مانده ای است که به شما نرسیده و آن این است که هر گاه یکی باقی ماند ، فوراً حکم به خوبیِ استخاره نکنید بلکه توقف کنید و دوباره بر ترک عمل استخاره کنید اگر زوج آمد ، کشف می شود که استخاره اول خوب است ، اما اگر یکی آمد ، کشف می شود که استخاره اول میانه است .

به حسب قواعد علمیه می بایست دلیل بخواهم و آقا جواب دهد . به جای دقیق و باریکی رسیدیم ، پس به مجرد این قول تسلیم و منقاد شدم و در عین حال متوجه نبودم که این آقا کیست .

2. از جمله مطالب در این جلسه تأکید سید عرب بر تلاوت و قرائت این سوره ها بعد از نمازهای واجب بود بعد از نماز صبح سورۀ یس ، بعد از نماز ظهر سورۀ عمّ ، بعد از نماز عصر سورۀ نوح ، بعد از نماز مغرب سورۀ الواقعه و بعد از نماز عشاء سورۀ ملک .

3. دیگر اینکه تأکید فرمودند بر دو رکعت نماز بین مغرب و عشاء که در رکعت اول بعد از حمد ، هر سوره ای خواستی می خوانی و در رکعت دوم بعد از حمد ، سوره واقعه را می خوانی . و فرمود کفایت می کند این از خواندن سورۀ واقعه بعد از نماز مغرب چنان که گذشت .

(( شماره های 4 و 5 به دلیل اینکه دعا می باشد برایتان ننوشتم  ))  

6. تأکید بر خواندن قرآن و هدیه کردن ثواب آن برای شیعیانی که وارثی ندارند یا دارند و لکن یادی از آنها نمی کنند .

7. تحت الحنک را از زیر حنک دور دادن و سر آن را در عمّامه قرار دادن ، چنانکه علماء عرب به همین نحو عمل می کنند و فرمود : در شرع این چنین رسیده است .

8. تأکید بر زیارت سید الشّهداء (ع) .

9. دعا در حقّ من . و فرمود : قرار دهد خدا تو را از خدمت گذاران شرع .

پرسیدم : نمی دانم آیا عاقبت کارم خیر است و آیا من نزد صاحب شرع  مقدّس رو سفیدم ؟

فرمود : عاقبت تو به خیر و سعیّت مشکور است و رو سفیدی .

گفتم : نمی دانم آیا پدر و مادر و اساتید و ذوی الحقوق از من راضی هستند یا نه ؟

فرمود : تمام آنها از تو راضی اند و درباره ات دعا می کنند .

استدعای دعا کردم برای خودم که موفق باشم برای تألیف و تصنیف ، دعا فرمودند .

در اینجا مطالب دیگری هست که مجال تفصیل آن نیست .

پس خواستم از مسجد بیرون روم به خاطر حاجتی آمدم نزد حوضی که در وسط راه قبل از خارج شدن از مسجد قرار دارد . به ذهنم رسید چه شبی بود و این سید عرب کیست که این همه با فضیلت است ؟ شاید همان مقصود و معشوقم باشد . تا این معنی به ذهنم خطور کرد ، مضطرب برگشتم و آن آقا را ندیدم و کسی هم در مسجد نبود .

یقین پیدا کردم که آقا را زیارت کرده ام و غافل بودم . مشغول گریه شدم و همچون دیوانه ها اطراف مسجد گردش می کردم تا صبح شد ، چون عاشقی که بعد از وصال مبتلا به هجران شود .

این بود اجمالی از تفصیل که هر وقت آن شب به یادم می آید ، بهت زده می شوم .

 

 

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 14:5
تشرف شیخ حسین آل رحیم به لقای حضرت مهدی عج  

تشرف شیخ حسین آل رحیم به لقای حضرت مهدی عج 

 

 

مرد مؤمنی بود در نجف اشرف از خانواده ای معروف به آل رحیم که او را شیخ حسین آل رحیم می گفتند . شیخ حسین مردی مقدس و پاک طینت و مبتلا به مرض سینه بود وقتی سرفه می کرد از سینه اش با اخلاط خون بیرون می آمد و در نهایت فقر و پریشانی بود . اکثر اوقات برای به دست آوردن غذا نزد اعراب بادیه نشین که در حوالی نجف اشرف ساکن اند ، می رفت . در این هنگام برای ازدواج به زنی از اهل نجف تمایل پیدا کرد و به خاطر فقرش به او جواب رد می دادند . از این جهت نیز در غم شدیدی بود .

فقر ، مرض و یأس از ازدواج کار را بر او دشوار کرد و تصمیم گرفت که به رسم اهل نجف که هر گاه امر سختی بر ایشان روی دهد چهل شب چهارشنبه به مسجد کوفه می روند ، به مسجد برود . شیخ حسین گفت : من چهل شب چهار شنبه بر این عمل مواظبت کردم شب چهارشنبه آخر چون هوا بسیار تاریک و سرد بود و باد تندی می وزید و باران نیز می بارید ، در دکه ای که داخل در مسجد است و مقابل در اول نشسته بودم  به خاطر خونی که از سینه ام می آمد و چیزی نداشتم که اخلاط سینه ام را در آن جمع کنم و انداختن آن هم در مسجد روا نبودداخل مسجد نشدم.

دلم تنگ شد و غم و اندوهم زیاد و دنیا در چشمم تاریک شد و فکر

می کردم که شبها تمام شد و این شب آخر است ، نه کسی را دیدم و نه چیزی برایم ظاهر شد و این همه مشقت و رنج چهل شب را با  زحمت و خوف تحمل کردم و از نجف به مسجد کوفه آمدم و در این حال جز یأس برایم نتیجه ای نداد من در این کار خود متفکر بودم و در مسجد احدی نبود برای گرم کردن قهوه ای که از نجف با خود آورده بودم و به خوردن آن عادت داشتم و بسیار کم بود ، آتش روشن کردم در این هنگام شخصی از سمت در اول مسجد متوجه من شد . چون از دور او را دیدم

ناراحت شدم و با خود گفتم که آن اعراب از اهالی اطراف مسجد است و نزد من می آید که قهوه بخورد و من در این شب تاریک با غم و اندوه بی قهوه خواهم شد .

در این فکر بودم که او به من رسید و سلام کرد و نام مرا برد و در مقابل من نشست . از اینکه دیدم نام مرا می داند تعجب کردم ولی گمان بردم که او از آنهایی است که در اطراف نجف هستند و من گاهی بر ایشان وارد می شدم . از او پرسیدم : از کدام طایفه عرب هستی ؟

گفت : از بعض ایشانم .

پس اسم هر یک از طوایف عرب را که در اطراف نجف هستند بردم ، گفت: نه ، از آنها نیستم پس مرا غضب آورد ، از روی مسخره گفتم : آری ، تو از طریطره ای  و این لفظی بی معنا بود . بعد از سخن من تبسم کرد و گفت : بر تو حرجی نیست من از هر کجا باشم . تو را چه محرّک شده که به اینجا آمدی ؟

گفتم : به تو هم سؤال کردن از آن امور نفعی ندارد .

گفت : چه ضرر دارد که مرا خبر دهی ؟

پس ، از حسن اخلاق و شیرینی سخن او متعجب شدم و قلبم به او تمایل پیدا کرد و هر چه سخن می گفت ، محبتم به او زیادتر می شد . برای او توتونی ساختم و به او دادم . گفت : تو آن را بکش ، من نمی کشم .

برای او در فنجان قهوه ریختم و به او دادم. گرفت و اندکی از آن خورد.

سپس آن را به من داد و گفت : تو بخور .

پس ، گرفتم و آن را خوردم و متوجه نشدم که تمام آن را نخورده و هر لحظه محبتم به او زیادتر می شد . پس گفتم : ای برادر ؛ امشب تو را خداوند برای من فرستاده است که مونس من باشی آیا با من می آیی که در مقبره جناب مسلم بنشینیم گفت : با تو می آیم . حال خبر خود را نقل کن گفتم : ای برادر ، از آن روز که خود را شناختم بغایت فقیر و محتاجم و با این حال چند سال است که از سینه ام خون می آید ، علاجش را نمی دانم عیال هم ندارم و دلم به زنی از اهل محلّۀ خودم در نجف اشرف مایل شده و چون در دستم چیزی نیست ، ازدواج با او برایم امکان ندارد . به من گفتند برای رفع حوایج خود به صاحب الزمان (ع) متوسل شو و چهل شب چهارشنبه در مسجد کوفه بیتوته کن که آن جناب را خواهی دید و حاجتت برآورده خواهد شد . و این شب چهارشنبه آخر است و چیزی ندیدم . این  همه زحمت کشیدم و نتیجه ای ندیدم . فرمود : آما سینه تو ، پس شفا یافت ، و با  آن زن به زودی ازدواج خواهی کرد ، ولی فقرت به حال خود باقی است تا بمیری .

در حالی که من غافل بودم و ملتفت نبودم ، گفتم : به سوی مقبره جناب مسلم نمی رویم ؟

گفت : برخیز !

پس بر خواستم و او در جلوی من راه افتاد . چون وارد زمین مسجد شدیم ، گفت : آیا دو رکعت نماز تحیّت مسجد نخوانیم ؟

گفتم : بخوانیم .

پس نزدیک شاخص سنگی که در میان مسجد است ، ایستاد و من در پشت سرش با فاصله ایستادم .تکبیرة الاحرام را گفتم و مشغول خواندن فاتحه شدم که ناگاه قرائت فاتحه او را شنیدم که هرگز از احدی چنین قرائتی نشنیده بودم . از زیبایی قرائتش در نفس خود گفتم شاید او صاحب الزمان(ع)  باشد ، و کلماتی که از او شنیدم دلالت بر این مسئله می کرد. پس از اینکه این احتمال در دل من خطور کرد ، به سوی او نظر کردم ، دیدم نور عظیمی آن حضرت را که در حال نماز بود ، احاطه نموده و به نحوی که مانع تشخیص وجود شریف آن حضرت بود.

و قرائت آن جناب را می شنیدم و بدنم می لرزید و از ترس حضرتش نتوانستم نماز را قطع کنم . لذا به هر نحوی بود ، نماز را تمام کردم در حالی که نور از زمین بالا می رفت . من به گریه و زاری و عذرخواهی از بی ادبی که در مسجد با حضرتش نموده بودم ، مشغول شدم و گفتم : ای آقای من ، وعده جناب شما راست است . مرا وعده فرمودی که با هم به قبر مسلم برویم .

در بین سخن گفتن دیدم که نور متوجه قبر مسلم شد . من نیز متابعت کردم . نور داخل در قبّه مسلم شد و در فضای قبّه قرار گرفت و پیوسته چنین بود و من مشغول گریه و ندبه بودم تا آنکه فجر طالع شد و آن نور عروج کرد . وقتی صبح شد متوجه کلام آن حضرت شدم که فرمود سینه ات شفا یافت . سینه ام سالم بود و سرفه نمی کردم و هفته ای نکشید که اسباب تزویج آن دختر به وسیله ای فراهم آمد و فقر به حال خود باقی است چنان که آن جناب فرمود .

 

 

 

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 14:35
شعر 

به یاد حضرت مهدی (ع)

 

 

اگر عنایتی بر این گدا کنی چه می شود ؟

                                   

                                    مس وجود جان من طلا کنی چه می شود ؟

 

غم فراق و دوریت گرفته سینه مرا

                                   

                                    اگر که عقدۀ دلم تو وا کنی چه می شود ؟

 

به زخم های جان من بِنه زلطف مرحمی

 

                                    به قلب زار من اگر شفا دهی چه می شود ؟

 

درون خانه دلم نهفته مهر روی تو

 

                                    به یک نظاره این دلم صفا دهی چه می شود ؟

 

اگر ببینم آن  رخت دگر چه خواهم از خدا ؟

 

                                    اگر تو حاجت مرا روا کنی چه می شود ؟

 

خوشا به حال دیده ای که دیده روی ماه تو

 

                                    موفق ار مرا به آن لقا کنی چه می شود ؟

 

 

 

جلوه روی تو دیدن دارد

 

 

به خدا ای گل زهرای بتول                      جلوۀ روی تو دیدن دارد

 

مرغ دل ناله کنان می گوید                      در هوای تو پریدن دارد

             

همچو آهو به صحرای خُتن                      در کنار تو چریدن دارد

 

هر که بیند رخ نورانی تو                       سر انگشت گزیدن دارد

 

جان دهد هر که برای نگهت                        بفروش آنکه خریدن دارد

 

 

 

داستانی از آیت الله العظمی میلانی (ره)

 

 

آیت الله العظمی آقای میلانی قدّس سرّه از مراجع بزرگ تقلید و مقیم مشهد مقدس بودند و حدود سی سال حوزۀ علمیۀ آن سامان و مرجعت تقلید را به عهده داشتند . ایشان فرمودند :

دو برادر تبریزی که سید بودند و یکی از آن دو روحانی و دیگری بازاری بود هر دو مستطیع شدند و امکان تشرّف به مکّه برایشان فراهم آمد برادر بازاری گفت : به خواست خدا امسال باید برویم و خانه خدا را زیارت کنیم .

اما دیگری گفت : من امسال آمادگی و فرصت ندارم  . از سوی دیگر محرّم نزدیک است و مجالس متعددی دعوت شده ام . تو برو انشاء الله من سال آینده می روم .

برادر کاسب اصرار کرد و آیه حدیث خواند ، اما اثر نبخشید . خودش رفت و برگشت و برادر روحانی او پس از چند ماه از دنیا رفت و حج به گردنش ماند . برادر کاسب نسبت به او بسیار تأسف خورد و همواره در این اندیشه بود که او گرفتار عذاب است یا مورد بخشایش قرار گرفته است .

یک شب او را در خواب دید که در باغ زیبایی در وضعیت مطلوب و پسندیده ای زندگی می کند و به برادرش گفت : نگران من نباش که من از نجات یافتگان هستم .

پرسید چگونه و چطور مورد لطف قرار گرفتی ؟

پاسخ داد : پس از مرگ مرا پای حساب بردند و به جرم ترک فریضه حج ، در نقطه ای تاریک و وحشتناک و بد بو زندانی ساختند و دچار کیفر کردار شدم .

زیر فشار عذاب طاقت فرسا دست توسل به سوی مادرم فاطمه سلام الله علیها گشودم و گفتم : (( مادر جان درست است که من فریضه را ترک کردام ، اما من عمری از حسین عزیزت سخن گفته ام . شما مرا نجات بخش )) .  و پس از این توسل خالصانه بود که در زندان من گشوده شد و گفتند : (( مادرت فاطمه تو را خواسته است )) مرا نزد مادرم بردند و او از امیرمؤمنان (ع) در خواست کرد که مرا ببخشاید و نجاتم را از خدا بخواهد . اما او فرمود : (( دختر گرامی پیامبر، ایشان روی منبر به مردم بارها گفته است که اگر کسی فریضه حج را در صورت امکان و توان ترک کند ، به هنگام مرگ به او گفته می شود یهودی یا نصرانی یا مجوس بمیرد اما خودش ترک کرده است من چه کنم ؟ )) مادرم گفت :

(( راهی برای او بیابید )) امیر مؤمنان (ع) فرمود : تنها یک راه به نظر می رسد که خدا او را ببخشاید و آن این است که از فرزندت حضرت مهدی (ع) بخواهی امسال به نیابت او حج کند و مادرم چنین کرد و فرزندش مهدی (ع) پذیرفت من نجات یافتم . آنگاه مرا به این باغ زیبا و پر طراوت آوردند .

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 13:47